هفتاد و پنجمین کنگره انجمن
جهانی قلم (PEN) با صدور قطعنامهای، «نقض آزادی» بیان در ایران
را محکوم کرد. در قطعنامه این کنگره که در وبسایت این انجمن انتشار یافته، «فشارهای
شدید» اعمال شده از زمان روی کار آمدن محمود احمدینژاد علیه نویسندگان، خبرنگاران،
دانشگاهیان، فعالان حقوق زنان و مدافعین حقوق بشر محکوم شده است.
این قطعنامه همچنین به
«محدودیتهای» اعمال شده برای بسیاری از روزنامهنگاران خارجی و خروج «بسیاری از
این خبرنگاران» از ایران نیز اعتراض کرده است. ممانعت از برگزاری جلسات ادبی و
مجمع عمومی سالانه کانون نویسندگان ایران از سوی مقامهای امنیتی از دیگر محورهای
این قطعنامه اعتراضی است.
متن کامل قطعنامه «اعمال
فشار» علیه روزنامهنگاران اقلیتهای کرد، آذری و عرب به دلیل انتشار «گزارشهای انتقادی
و دفاع از حقوق فرهنگی و سیاسی اقلیتها» در ایران، از دیگر موضوعات مورد اعتراض
قطعنامه هفتاد و پنجمین کنگره انجمن جهانی قلم است.
در این قطعنامه همچنین به محکومیت ۱۰ ساله عدنان حسنپور، صدور حکم زندان برای
محمد صدیق کبودوند به مدت ۱۱ سال، سعید متین پور هشت سال و محمدحسن فلاحیهزاده به
مدت سه سال اشاره شده است.
در این قطعنامه، «فشارهای
شدید» اعمال شده از زمان روی کار آمدن احمدینژاد علیه نویسندگان، خبرنگاران،
دانشگاهیان، فعالان حقوق زنان و مدافعین حقوق بشر محکوم شده است
انجمن قلم در عین حال به مرگ «مشکوک» امید میرصیافی، وبلاگنویس در زندان اوین نیز
اعتراض کرده است.
در بخش پایانی این قطعنامه
آمده که «ما هرگونه خشونت دولت ایران علیه مردم ایران را محکوم میکنیم و از دولت
ایران میخواهیم که حق آزادی بیان و آزادی اجتماعات مردم ایران را تضمین کند.»
مهر ماه سال گذشته نیز هفتاد و چهارمین کنگره انجمن جهانی قلم در پایان نشست
سالانه خود به افزایش فشارها علیه نویسندگان در ایران اعتراض کرده و خواستار
«آزادى فورى و بىقید و شرط تمامى نویسندگان و روزنامهنگاران در بند» شده بود. انجمن
جهانی قلم که مقر آن در لندن است در ۱۰۱ کشور جهان دفتر دارد و نویسندگان از ۱۴۴
کشور جهان عضو آن هستند.
«اعمال فشار» علیه روزنامهنگاران
اقلیتهای کرد، آذری و عرب به دلیل انتشار «گزارشهای انتقادی و دفاع از حقوق
فرهنگی و سیاسی اقلیتها» در ایران، از دیگر موضوعات مورد اعتراض این قطعنامه است
ایجاد همکاری بین نویسندگان دنیا و مبارزه برای آزادی بیان از اهداف این انجمن
است. این انجمن در سال ۱۹۲۱ میلادی توسط کاترین آمی داوسن اسکات بنیان گذاشته شد.
نام بسیاری از برندگان جایزه
نوبل ادبیات در میان اعضای این انجمن دیده میشود. آلبرتو موراویا، هاینریش بل،
آرتور میلر، پییر امانوئل، ماریو وارگاس یوسا و گیورگی کنراد از جمله رؤسای انجمن
بینالمللى قلم بودهاند.
بالاترین ارگان پن، مجمع
نمایندگان است که با شرکت یک نماینده از هر مرکز به هنگام کنگره سالانه این انجمن
تشکیل میشود.هفتاد و سومین کنگره این انجمن دو سال پیش در داکار سنگال برگزار شده
بود.
خب
چند روزه كه فكرم حسابي در گيره يكسري مسائلي هست كه نوشتن و آپ كردن بلاگ را برام
سخت ميكنه. ميتونم به جرات بگم از اينكه اينقدر دير به دير ميتونم به روز بشم
واقعا دچار عذاب وجدان شدم، يعني پيش خودم همش حرص مي خورم كه اي واي چند روز
گذشته و هيچي براي بلاگ آماده نكردم. نمي دونم شايدم الكي دارم شور ميزنم.
راستي
امشب تو اخبار بي بي سي، ديدم كه شهرام ناظري تو آمريكا كنسرت داره. خيلي خيلي دلم
براي صداش تنگ شده، من كه واقعا عاشقشم. خيلي حيفه كه همچين هنرمندي توي كشور خودش
نتونه كنسرت برگزار كنه اما خارجي ها با اينكه معني اشعارشو نمي فهمن خيلي بهش
احترام ميزارن و تحويلش ميگيرن. حيف!!
عصري
وقتي داشتم از سركار بر مي گشتم خونه، توي يكي از خيابونهاي مركز وشلوغ شهر،
ماشينهايي كه از فرعي مي خواستن وارد اصلي بشن از خط خودشون تجاوز كرده بودن و راه
حسابي بند آمده بود. نمي دونم بعضي ها چي پيش خودشون فكر ميكنن كه اينجوري رانندگي
مي كنن. آخه تو يه خيابون فرعي 6 متري، چرا بايد بياي تو خط مخالف؟ كه زودتر برسي؟
خب اون وقت راننده اي كه از روبرو مياد و اونم ممكنه مثل شما عجله داشته باشه بايد
چكار كنه؟ خدا بخير كنه، ما حتي توي رانندگي به حقوق هم احترام نميزارم اونوقت
ميخوايم توي جامعه اي به بزرگي ايران دولت به حقوق ما احترام بزاره، يعني ميشه؟
از فيلتر در آمدم... اين وبلاگ را خيلي دوست داشتم...اما خب چه ميشه كرد وقتي كه آزادي بيان نباشه، آزادي بيان هم نيست ديگه... براي همين همونطوري كه تو پستهاي قبليم هم گفتم يك وبلاگ ديگه ساختم تا بتونم اونجا بنويسم. البته با يك روش ساده تونستم اين وبلاگ را هم از فيلتر در بيارم... اما از اين به بعد آدرس وبلاگ به اين صورته:
http://www.azadi.dil.ir
آدرس بلاگفاي وبلاگ يعني:
http://dark-side-of-heaven.blogfa.com
همچنان با درجهء L2-3 فيلتر است.
انشالله دوباره شروع ميكنم و مطالب جديدي را اينجا قرار ميدم.
چند وقت بيش عالم گرانقدر جناب آقاي ... ( همان كه خودتان مي دانيد ) !! كه بسيار از فيلتر شده سايت شان شاكي بودند مثل همه تحقيقات گهربارشان اين بار هم دست به قلم بردند و تحقيقي گرانقدر را ارائه كردند . ايشان بعد از ساعتها تحقيق و تفحص و مكاشفه اسامي تعدادي سايت بهائي را پيدا كردند و ندا در دادند كه آهاي مردم بياييد كه اينترنت در خطر است ؟!
تا اينكه نتايج اين تحقيق عظيم كه عده اي آن را معادل شكافتن اتم نيز مي دانند به ثمر نشست و در روز معروف يوم الفيلتر تعداد بسياري از سايتها و وبلاگهاي بهائي فيلتر شد!! اين موفقيت عظيم را خدمت آن دانشمند عزيزم و محقق توانا تبريك و تسليت توامان عرض مي كنيم . از خداي آمون توفيق روز افزون ايشان را خواهانيم . باشد كه خدايگان در تحقيقات بعدي نيز ايشان را هدايت فرمايند .
فيلتر شدم !! به هم سادگي به همين بدمزه گي ؟!! بله درسته دوستان در نبود آزادي بيان ، آزادي بيان هم فيلتر شد . البته اين پايان راه نيست ... زيرا كه پرواز را به خاطر سپرده ايم ....
معمولا پيروان ديانت بهائي و بابي را پيروان مكتب شيخيه كه يكي از فرق شيعه مي باشد مي دانند و به اشتباه حضرت باب را شاگرد شيخ احمد احسائي و سيد كاظم رشتي مي دانند كما اينكه اين دو بودند كه در بدر بدنبال آن شموس حقيقت بودند و وعده ظهورشان را مي دادند . در زير مقاله اي از در مورد شيخ احمد احسايي آورده شده است باشد كه مورد توجه متحريان حقيقت قرار گيرد :
شیخ احمد احسایي
در هنگامی که آفتاب حقيقت اسلاميّه بواسطهء نادانی و تعصّب و فساد پيروانی
که بفرق مختلفه منقسم و با هم بجدال مشغول بودند پنهان و مختفی گشت کوکب
درخشندهء هدايت شيخ احمد احسائی از افق شرق طالع گرديد. آن بزرگوار چون
ضعف اسلام را که بواسطهء رؤسای دين حاصل شده بود مشاهده فرمود روحش پژمرده
گرديد و از مشاهدهء فساد و بيخبری و جدال و شروری که بين شيعيان ظاهر شده
بود بیاندازه ملول گشت . چون قلب شيخ بزرگوار بنور الهی روشن بود در قبال
ارباب فساد بمقاومت قيام نمود و همّت گماشت که فرقهء شيعه را از خواب غفلت
بيدار سازد و برای ظهور موعود مقدّس که در آخر الزّمان ظاهر خواهد شد
تهيّهء طريق فرمايد تا آن موعود جليل وحده ظلمات جهل و نادانی را که بر
پيروان اسلام احاطه کرده پس از ظهورش محو و نابود کند. از اين جهت به
هدايت نور باطنی و قدرت الهی بتشريح آيات مشکله و شرح بشاراتی که دربارهء
ظهور مظهر عظيم بود قيام کرد. از بشارات مذکوره در کتب اسلاميّه برای او
اين مطلب محقّق بود که جز در پرتو ظهور جديد و انوار مظهر موعود، اصلاح
مفاسد و نابودی ظلمات جهل و نادانی از بين مردم صورت نخواهد گرفت لذا با
نهايت انقطاع در اوائل قرن سيزدهم هجری که چهل سال از عمرش گذشته بود
باجرای منظور قيام نمود و بنجف و کربلا مسافرت فرمود از موطن خويش که در
جنوب خليج فارس و يکی از جزاير بحرين بود هجرت کرد و اهل و عشيرهء خويش را
در آنجا گذاشت.
چون بنجف و کربلا رسيد بر افکار و آراء و مشارب علمای اسلام مطّلع
گرديد شهرتی عجيب در آن سامان برای او حاصل شد و در جرگهء مجتهدين بزرگ
محسوب گشت. هر دانشمندی که بملاقات شيخ ميرفت باحاطهء علمی آن بزرگوار و
اطّلاع حضرتش بر اسرار الهی و قوّت او در تأويل متشابهات و حلّ معضلات
اعتراف ميکرد. متدرّجاً عدّهء بسياری شاگردی او را اختيار کردند و در
محضرش باستفاضه مشغول شدند. شهرت شيخ بحدّی رسيد که طبقات مختلفه را از
عظمت خود برعب و ترس مبتلا ساخت پيروان تصوّف و ارباب فلسفه بر او حسد
ميبردند و از علم و دانش او غبطه ميخوردند. هر چه احترام شيخ زيادتر ميشد
بر خضوع و فروتنی او ميافزود و اعتنائی بمدح و تمجيد کسی نمینمود. از
تعلّق مردم بجاه و جلال ظاهری متعجّب بود و از علاقهای که بمنصب و مقام
داشتند شگفتی مینمود.
پس از چندی از عتبات عاليات قصد مسافرت ايران نمود علّت اصليّهء
توجّه خود را بايران از همراهان و ياران خويش مخفی داشت و در ظاهر چنين
وانمود کرد که بقصد زيارت حضرت امام رضا عليه السّلام عازم مشهد مقدّس است
ولی در حقيقت بسر منزل معشوق ميشتافت از راه خليج فارس عازم شيراز گرديد
يعنی سرزمينی که گنج خداوندی در آن پنهان و پس از چندی مقدّر شده بود که
از آن ديار ندای مظهر پروردگار بلند شود و خلق را بامر جديد دعوت کند. در
شيراز به مسجد جمعه که از حيث هيئت و شکل بخانه کعبه شباهت داشت ميرفت و
چون وارد آن مسجد ميشد ميگفت " راستی خانهء خدا را علاماتی مخصوصه است که
جز صاحب نظران بدان پی نبرند من معتقدم کسی که اين مسجد را ساخته ملهَم
بوده است." بقدری در وصف شيراز سخن سرائی کرد که سامعين متعجّب میشدند هر
چند مسجد را بچشم خود ميديدند ولی چون از حقيقت امر بيخبر بودند از گفتار
شيخ و آنهمه تعريف و تمجيد او عجب ميکردند. شيخ بآنها ميفرمود تعجّب نکنيد
بزودی سرّ سخنان من برای شما ظاهر خواهد شد.
بعضی از شما آن روز را خواهيد ديد و بلقای دورهای که انبيای قبل
آرزوی آنرا داشتند و بمقصود نرسيدند مشرّف خواهيد شد. دانشمندان چون به
بزرگی مقام شيخ معترف بودند نفهميدن کلمات او را از قصور ادراک خويش
ميدانستند. شيخ پس از چندی بجانب يزد عزيمت فرمود و مدّتی در آن بلده
توقّف نمود، بنشر حقائق لازمه پرداخت و بيشتر از مؤلّفات خويش را در آن
شهر تأليف نمود. شهرت شيخ و آوازهء علم و دانش او بگوش سلطان ايران فتح
عليشاه رسيد نامهای بخط خويش نگاشت و از طهران بيزد بحضور شيخ احمد
فرستاد. محتويّات آن نامه مسائلی بود مشکل که شاه از هر کس پرسيده بود
جواب مقنعی نشنيده بود از شيخ تقاضا کرد که آن مشکلات را جوابی مشروح
مرقوم دارد و برای شاه ارسال نمايد. شيخ احمد رسالهء سلطانيّه را بنگاشت و
جواب معضلات شاه را در آن رساله مندرج ساخت و بحضور سلطان فرستاد. شاه
ايران از عبارات دلپذير و معارف عاليه که در آن رساله مندرج بود بینهايت
مسرور گرديد نامه ديگری برای شيخ فرستاد و از وی درخواست نمود که بپايتخت
ايران عزيمت فرمايد. شيخ جواب دادند که من از عتبات بايران برای زيارت
حضرت رضا عليه السّلام در خراسان آمدهام از سلطان رجاء دارم که مرا ازاين
موهبت ممنوع نسازد پس از زيارت خراسان انشأ اللّه اميدوارم که بطهران سفر
کنم و شرافتی را که سلطان بمن اختصاص داده است بنحو کمال دريابم.
شيخ در يزد به تبشيرنفوس مشغول بود از جمله نفوسی که با راز شيخ همدم
گشت و مقصود واقعی او را از بياناتش فهميد مردی با تقوی و خداترس بود که
حاجی عبد الوهّاب نام داشت. هر روز با شخص ديگری که بعلم و دانش مشهور و
به عبد الخالق يزدی موسوم بود بحضور شيخ مشرّف ميشد اغلب اتّفاق ميافتاد
که شيخ احمد ميخواست مطالبی را بتنهائی به عبد الوهّاب بفرمايد از اين جهت
عذر عبد الخالق را ميخواست و از او طلب مينمود که او را با عبد الوهّاب
تنها بگذارد. اين رفتار بر عبد الخالق که خود را دانشمند و صاحب نفوذ
ميدانست گران میآمد. پس از آنکه شيخ از يزد مسافرت فرمود عبد الوهّاب از
مردم کناره گرفت و بساط معاشرت را فرو پيچيد مردم گمان کردند که عبد
الوهّاب ترک دنيا گفته و در سلک اهل تصوّف داخل شده چند تن از رؤسای طرق
مختلفهء تصوّف از قبيل نعمت اللّهی و ذهبی بمخالفت او قيام کردند و چنان
پنداشتند که عبد الوهّاب را خيال چنان است که طريقهای ايجاد کند و رياستی
برای خود بر قرار نمايد. عبد الوهّاب که در بين مردم بصوفی معروف بود بهيچ
يک از طرق تصوّف و ادّعای متصوّفين اعتنائی نداشت از مخالفت رؤسای طريق
نترسيد و از معاشرتشان کناره گيری اختيار کرد با کسی همدم و همراز نبود
مگر حاجی حسن نامی از اهل نائين که با او طريق مصادقت سپرده و اسراری را
که از شيخ احمد احسائی فرا گرفته بود برای حاجی حسن شرح داد. بعد از وفات
عبد الوهّاب حاجی حسن در سبيل او سالک شد و اگر شخص مستعدّی را میيافت او
را بقرب ظهور موعود بشارت ميداد.
در شهر کاشان مردی نود ساله را موسوم به ميرزا محمود که از اهل قمصر
کاشان بود ملاقات کردم مشارٌ اليه اين قضيّه را برای من حکايت کرد:
" در ايّام صباوت که در کاشان بسر ميبردم اغلب می شنيدم که شخصی در
شهر نائين مردم را بقرب ظهور موعود بشارت ميدهد و هر که با او ملاقات
ميکند خواه از دانشمندان باشد يا از ارباب مناصب و يا از از عوام از
گفتههای او متأثّر شده پشت پا بدنيا ميزند. پس از چندی در صدد برآمدم که
اين مسئله را شخصاً تحقيق نمايم. بدون آنکه به برادران خود اطّلاع بدهم
بنائين سفر کرده حاجی حسن را ملاقات نمودم و آنچه را دربارهء او شنيده
بودم رسيدگی کرده بشارت قرب ظهور موعود را بگوش خود از او شنيدم. مشارٌ
اليه گفتار مؤثّری داشت که حکايت از نورانيّت قلب و اشتعال روح او
مینمود. يک روز بعد از ادای نماز صبح حاجی حسن بمن فرمود عنقريب زمين
بهشت برين خواهد شد و ايران کعبهء مقصود عالميان خواهد گرديد روز ديگر
هنگام فجر او را ديدم که بسجده افتاده و و جملهء اللّه اکبر را مکرّر بر
زبان ميراند. پس از چندی بجانب من متوجّه شده و فرمود ميرزا محمود آن وجود
مقدّسی که مژدهء ظهور او را بتو دادم السّاعه متولّد شد اين همان بزرگواری
است که عالم را بانوار خويش روشن خواهد ساخت . براستی بتو ميگويم عنقريب
بچشم خود آن ايّام را خواهی ديد ميرزا محمود ميگفت اين کلمات که حاجی حسن
بمن گفت در ذهن من باقی بود و دائماً متذکّر بودم تا پس از چندی ندای
موعود در سال شصت بگوش من رسيد. متأسّفانه در آن ايّام چون در بستر مرض
افتاده بودم نميتوانستم خود را بشيراز برسانم و بلقای موعود مشرّف شوم در
اوقاتی هم که سيّد باب بشهر کاشان ورود فرمودند و سه شب در منزل حاجی
ميرزا جانی مهمان بودند من آگاه نشدم و از تشرّف بحضورش محروم ماندم.
بعدها ازمؤمنين بامر حضرت باب تاريخ تولّد آن حضرت را سؤال کردم گفتند
حضرت باب در اوّل محرّم سال ١٢٣٥ هجری متولّد گرديده . من اين تاريخ را با
تاريخی که برای تولّد موعود حاجی حسن نائينی بمن فرموده بود مختلف يافتم
زيرا آنروز که حاجی حسن مژده تولّد موعود را داد روز دوّم محرّم ١٢٣٣ هجری
بود و بين آن تاريخ و تاريخ تولّد باب دو سال اختلاف بود. اين مطلب بر
حيرت و سر گردانی من افزود. پس از مدّتی با حاجی ميرزا کمال الدّين نراقی
ملاقات نمودم مشارٌ اليه مژدهء ظهور حضرت بهاءاللّه را بمن داد و گفت که
آن حضرت در بغداد اقامت دارند و چند فقره از کلمات مکنونهء فارسی و عربی و
بعضی ابيات از قصيدهء ورقائيّه را که از آثار حضرت بهاءاللّه است برای من
خواند. اين کلمات مبارکه در اعماق روح من اثری شديد نمود و از جمله فقراتی
که خواند هنوز اين دو فقره در نظر من هست : " يا ابن الوجود فؤادک منزلی
قدّسه لنزولی و روحک منظری طهّره لظهوری" و " اگر مرا خواهی جز مرا مخواه
و اگر ارادهء جمالم داری چشم از عالميان بربند زيرا که ارادهء من و غير من
چون آب و آتش در يک دل و قلب نگنجد" من از حاجی کمال تاريخ تولّد حضرت
بهاءاللّه را جويا شدم فرمود تولّد آن وجود مبارک در فجر روز دوّم محرّم
سال ١٢٣٣ هجری است. چون اين را شنيدم بياد بيانات حاجی حسن نائينی افتادم
که در چند سال قبل در چنين روزی مژده تولّد موعود عالميان را بمن داد.
فوراً بسجده افتادم و گفتم خدايا سپاس ترا که يوم موعود را بمن بشارت دادی
و باين فيض و موهبت عظمی مرا مخصّص داشتی ديگر در دنيا کاری ندارم اگر اجل
من فرا رسد حاضرم با نهايت اطمينان جان بسپارم . ميرزا محمود در همان سال
وفات کرد و آن سال ١٢٧٤ هجری بود .
اين داستان که از ميرزا محمود شنيدم و داستانهای ديگری که از اين قبيل
سايرين ميگفتند دليل بر عرفان کامل شيخ احمد احسائی و تأثيرشديد بيانات او
در قلوب شاگردان مقرّب او است. در ايّاميکه شيخ احمد احسائی مهيّای مسافرت
از شهر يزد بود نفس مقدّس روحانی و مهبط نور الهی سيّد کاظم رشتی از گيلان
بمحضر شيخ احمد احسائی شتافت و در جرگه شاگردان او در آمد. در اوّل وهله
چون شيخ او را ديد فرمود خوش آمدی مدّتها است منتظر تو بودم تا مرا از
ملالت اين گروه نادان برهانی .من از بیمبالاتی و بد کرداری اين مردم به
تنگ آمدهام. و بعد اين آيه ( قرآن ٧٢:٣٣ ) را تلاوت فرمود:
" انّا عَرَضنَا الأمانَةَ عَلی السّمواتِ وَ الأرضِ وَ الجبالِ
فأبَينَ أن يَحمِلْنَها و أَشْفَقْنَ مِنها وَ حَمَلهَا الإنسانُ إنّه
کَانَ ظَلُوماً جَهُولا" ( ما به آسمانها و زمین و کوههای عالم، عرض
امانت کردیم همه از تحمل آن امتناع ورزیده و از آن هراس داشتند تا انسان
(ناتوان) بپذیرفت و انسان هم بسیار ستمکار و نادان بود .)
آثار نجابت و علامت قوّت روح از دورهء صباوت در شخص سيّد کاظم رشتی
ظاهر و آشکار بود. بر همگنان تفوّق داشت در يازده سالگی تمام قرآن را از
اوّل تا آخر از حفظ ميخواند در سنّ چهارده احاديث و ادعيه بسيار حفظ کرده
بود در هيجده سالگی بر آية الکرسی قرآن تفسيری نگاشت که دانشمندان زمان را
متحيّر و متعجّب ساخت کوچک و بزرگ چون بحضور او ميرفتند از اخلاق نيکو و
تواضع و تقوای او بیاندازه متأثّر میگشتند .
در سال ١٢٣١ هجری که سنّ سيّد کاظم به ٢٢ سال رسيده بود اقوام و
خويشان خود را ترک گفته از گيلان عازم محضر شيخ احسائی که مردم را بقرب
ظهور الهی مژده ميداد گرديد. پس از چند هفته که در محضرشيخ بسر برد شيخ به
او فرمود:
" در خانه خود بنشين و بمحضر من ميا هر يک از شاگردان من که مسئلهء
مشکلی دارند بايد بخدمت تو بشتابند و حلّ مشکل خويش را از تو جويا شوند
زيرا خداوند بفضل و موهبت خود قوّهای بتو عطا فرموده که ميتوانی مشکلات
آنان را بگشائی و سبب اطمينان قلوب شوی بقوّهء بيان خود دين جدّت حضرت
رسول اللّه (ص) را که بواسطهء اهمال نفوس پژمرده و افسرده شده حيات تازه
مبذول داری ."
اين بيانات را که شيخ بسيّد کاظم فرمود چون برخی از تلاميذ شنيدند
آتش حسد در سينهء آنها زبانه کشيد مخصوصاً ملّا محمّد ممقانی و ملّا عبد
الخالق يزدی بيش از سايرين بسيّد حسد بردند ولی شيخ احمد شخصاً بدرجهای
نسبت بسيّد کاظم احترام روا ميداشت که معاندين و حاسدين مجبور بودند بسيّد
احترام کنند مخصوصاً که او را در علم و حکمت بر خود و سايرين مقدّم
ميديدند.
چون شيخ احمد احسائی شاگردان خود را بسيّد کاظم رشتی سپرد از يزد
بخراسان عزيمت فرمود در شهر مشهد مدّتی توقّف نمود و اغلب در جهات مجاورهء
قبر حضرت رضا عليه السّلام بسر ميبرد و مردم را با تعاليم خويش آشنا
ميکرد. مشکلات نفوس را حلّ مينمود و بشارت ظهور را بمردم ميداد و چون
ميدانست روز ولادت موعود عظيم نزديک است و چيزی نمانده که مفاد احاديث
مرويّه راجع بظهور موعود تحقّق يابد و نور الهی از نور مازندران بر عالم
پرتو افکن شود و سرّ حديث " سترون رَبّکم کَما تَرونَ القَمر لَيلة
أرِبَعَةَ عَشَر وَ ستَنکرونه " (يعنی شما در قيامت خدای خود را خواهيد
ديد آن طور كه ماه شب چهارده را) و همچنين حديث "إنَّ من أشراط السّاعة
أن تَلِدَ الأمَةُ ربَّها " (از علائم قیامت آن است که امتها با
پروردگارشان دشمنی می ورزند) واضح و عيان گردد لذا قلباً متوجّه باقليم
نور بود و از خراسان با چند تن از شاگردان و مصاحبت سيّد کاظم رشتی بجانب
طهران عزيمت فرمود.
چون بپايتخت نزديک شد جميع اعيان و ارباب مناصب عاليه بامر شاه ايران
از طهران خارج شده شيخ را استقبال شايانی نمودند سلطان ايران شيخ و
همراهانش را ضيافت نمود و پذيرائی شاهانه کرد و شخصاً بملاقات شيخ رفت و
او را فخر امّت و زينت رعيّت ناميد.
در آن ايّام در ميان عائلهء شريفه ا ی که اهل نور بودند در طهران
مولود مسعودی قدم بعرصهء شهود نهاد. اين مولود جليل حضرت بهاءاللّه بود.
پدر بزرگوارش ميرزا عبّاس نوری معروف بميرزا بزرگ ميباشد که در ايران وزير
مشهوری بود. حضرت بهاءاللّه در فجر روز دوّم محرّم سال ١٢٣٣ هجری متولّد
شدند. اهمّيّت اين ساعت تولّد از نظر اهل جهان پنهان بود زيرا دراين ساعت
کسی بوجود آمد که از خوان احسان خويش نعمتی فراوان بجهانيان مبذول داشت
تنها شيخ احمد از اين رمز بزرگ باخبر بود و ميخواست بقيّهء عمر خود را در
طهران که موطن اين موعود الهی است بگذراند لکن مجبور شد که امر الهی را
تسليم شود و شهر محبوب خويش را وداع گويد لذا از طهران بکرمانشاه سفر
نمود. حاکم کرمانشاه محمّد علی ميرزا بزرگترين پسران فتحعليشاه بود که در
نزد شاه تقرّبی تمام داشت و شاه او را بسيار دوست می داشت. شاهزاده پس از
ورود شيخ بکرمانشاه از پدر خويش شاه ايران درخواست نمود که اجازه فرمايد
تا خود او در کرمانشاه شخصاً بخدمت شيخ قيام نمايد شاه باو اجازه داد.
شيخ چنانچه گفتيم طهران را وداع گفت و زمام امور خويش را به تقدير
الهی سپرد قبل از خروج از طهران بدرگاه ايزد منّان مناجات کرد تاحقّ منيع
آن مولود جديد را محافظت فرمايد و آن گنج الهی را متبارک سازد. هموطنانش
را در ساحت جلالش خاضع کند و بعظمتش معترف سازد تا بخدمت امرش پردازند.
باری چون شيخ به کرمانشاه ورود فرمود ازميان شاگردان خويش جمعی را
انتخاب کرد وبآنها تأکيد نمود که خود را برای نصرت امر جديد آماده سازند
دربيشتر از مؤلّفات خويش مخصوصاً در کتاب شرح الزّياره به تعبيراتی عاليه
و گفتاری ممتاز مناقب ائمّهء اطهار را مندرج ساخت و اخبار و احاديثی را که
راجع بظهور موعود از ائمّهء اطهار عليهم السّلام وارد شده بود در مؤلّفات
خود ذکر کرد. شيخ اغلب اسم حسين را بر زبان ميراند و نام علی را نيز مکرّر
میفرمود. مقصودش از حسين، حسين شهيد نبود بلکه مولود جديد بود. و مقصودش
از علی مبشّر آن ظهور فريد .
در جواب سؤالاتی که از او مينمودند اغلب بظهور علامات روز موعود اشارت
ميکرد و ميفرمود که ظهور علامات ناچار مبشّر قرب ظهور موعود است. شيخ پسری
داشت موسوم به شيخ علی که در سال تولّد حضرت باب پسر شيخ وفات کرد شاگردان
بر وفات آن پسر تأسّف ميخوردند .شيخ بآنها می فرمود از فوت پسرمن محزون
نشويد زيرا من او را در راه علی که همهء شما منتظر ظهور او هستيد فداء
ساختم. من فرزندم را برای همين مقصود پرورش دادم.
حضرت باب نام مبارکش سيّد علی محمّد و در اوّل محرّم ١٢٣٥ هجری در
شيراز متولّد شد. خانوادهای که اين بزرگوار از آن ظاهر گشت از اولاد رسول
و خاندان نبوّت بودند. در بين عموم بنجابت و اصالت مشهور و معروف. پدر
حضرت باب سيّد محمّد رضا از اولاد رسول و مادر آن حضرت نيز از خانوادهء
نبوّت و دارای شرافت و نجابت بودند.
از حضرت امير المؤمنين علی عليه السّلام روايت شده که میفرمود :
" أنا أصغر من ربّی بسنتين " (من از پروردگارم دو سال کوچکترم) سرّ
اين حديث از همه مستور بود. چون حضرت باب متولّد گرديد اهل عرفان که پس از
اظهار امرش به نصرت او قيام نمودند به سرّ حديث مزبور پی بردند و دانستند
که مقصود چيست زيرا حضرت اعلی دو سال از حضرت بهاءاللّه کوچکتر بودند.
حضرت باب در اوّلين کتاب که بزرگترين آثار آن حضرت بشمار است راجع بحضرت
بهاءاللّه چنين فرمود : " يا بقيّة اللّه قد فديتُ بکلّی لک و رضيتُ
السّبّ فی سبيلک و ما تَمَنّيتُ إلّا القتل فی محبّتک ". (ای بقیه الله،
فدا شدم به تمامه برای تو و راضی شدم به اینکه سختی را در راه تو ببینم و
آرزویی ندارم جز شهادت در راه محبت تو)
در اوقات توقّف شيخ در کرمانشاه شاهزاده محمّد علی ميرزا با نهايت
خضوع بخدمت شيخ پرداخت. روزی شيخ دربارهء او فرمود من محمّد علی را پسر
خود ميشمارم اگر چه از نسل فتحعلی است. نفوس بسيار و شاگردان زياد در محضر
شيخ حاضر ميشدند و از درس او استفاده ميکردند ولی شيخ جز به سيّد کاظم
بديگران نظر خاصّی نداشت و او را از بين جميع انتخاب کرده بود تا پس
ازدوران حيات شيخ قائم مقام او شود و مقاصد او را انجام دهد.
روزی يکی از حضّار از شيخ پرسيد در احاديث مذکور است که چون حضرت
موعود ظاهر شود بکلمهای تکلّم مينمايد که نقبای ارض و سيصد و سيزده نفر
از بزرگان که در خدمت او هستند از شنيدن آن کلمه فرار خواهند کرد آن کلمه
کدام است. شيخ فرمود گفتاری را که نقبای ارض طاقت شنيدن ندارند تو چگونه
جرأت کردی که از آن کلمه پرسيدی طالب محال مباش زيرا اين مطلب نگفتنی است
و اين راز نهفتنی استغفار کن و اين پرسش را تکرار منما. سائل مغرور سؤال
را تکرار کرد و بالحال و اصرار تمنّای جواب نمود آخر کار شيخ باو فرمود
اگر در آن روز باشی و بتو بگويند که دست از ولايت علی بردار چه خواهی کرد.
سائل مزبور فرياد بر آورد خدا آن روز را نياورد چنين چيزی هرگز ممکن نيست
چطور ميشود باور کرد که از لسان حضرت موعود امثال اين کلمات صادر شود. شيخ
سائل مزبور را باين عبارت امتحان کرد و نقض ايمان او آشکار شد زيرا آن
بيچاره نميدانست حضرت موعود دارای قدرت و اختياری است که هيچ کس نبايد در
مقابل او بمعارضه قيام و بمناقشه اقدام کند زيرا آن بزرگوار مظهر يفعل ما
يشاء و يحکم ما يريد است. هر کس با او مجادله کند از فضل الهی محروم و در
زمرهء غافلين محسوب است و لکن هيچ يک از شاگردان شيخ احمد بمقصود اصلی او
از جوابی که بسائل داد پی نبردند و جز عدّهء قليل با آن راز همدم نشدند.
چون شاهزاده محمّد علی ميرزا وفات کرد شيخ بکربلا عزيمت نمود. توقّف
او در کرمانشاه بنا بدرخواست شاهزاده بطول انجاميده بود. شيخ در کربلا هر
چند دور ضريح حضرت سيّد الشّهداء امام حسين عليه السّلام طواف ميکرد ولی
معنیً طائف حول حسين حقيقی موعود بود که در هنگام مناجات و دعا قلب و
فؤادش را بآن بزرگوار متوجّه مينمود. در کربلا جمع بسياری از علماء
بملاقات او ميآمدند و بيشتر بر شهرت او حسد ميبردند .
برخی همّت گماشتند که خود را در رديف او قرار دهند و مقام شيخ را حقير و پست سازند لکن هر چه کوشش کردند بمقصود نرسيدند.
پس از چندی شيخ بعزم زيارت مکّه و مدينه مسافرت اختيار کرد. پيش از
آنکه از کربلا خارج شود سيّد کاظم را جانشين خويش مقرّر داشت و با اسرار
خويش همدم و همراز ساخت و او را بهدايت نفوس و راهنمائی قلوب مستعدّه و
طالبين سفارش کرد. سيّد کاظم ميخواست که با شيخ تا نجف همراه باشد ولی شيخ
اجازه نفرمودند و در هنگام وداع باو گفتند :
" وقت را بيهوده از دست مده. هر ساعتی را غنيمت بدان و کمر همّت را
محکم بر بند و شب و روز کوشش کن تا پردههائی که جلو چشم مردم را گرفته
است از بين برداری . براستی ميگويم ساعت نزديک است همان ساعتی که من از
خدا درخواست کردم که در آن وقت نباشم عنقريب خواهد رسيد. من خواستم که
نباشم زيرا امتحانات الهی در آن ساعت بسيار عظيم است از خدا خواهم که ترا
از محنت و خوف آن روز مهيب نجات بخشد زيرا ماها نميتوانيم شدّت آن روز را
تحمّل کنيم. اشخاص ديگری برای آن روز معيّن شدهاند. آنها نفوسی هستند که
قلوبشان از توجّه بشئون اين دنيا پاک و منزّه است خداوند توانا آنها را
کمک ميکند و مدد مي بخشد ".
شيخ پس از اتمام اين گفتار سيّد را وداع گفت و باو سفارش کرد که در مقابل مشکلات و مشقّات استقامت کند. سپس او را بخدا سپرد .
سيّد کاظم در کربلا بنشر تعاليم شيخ پرداخت و از آن شديداً دفاع کرد
. اگر کسی سؤال مينمود جوابی ميداد که محيّر عقول بود . از اين جهت حسد
پيشگان نادان بمعارضهء او پرداختند و آشکارا ميگفتند ما چهل سال بدون
هيچگونه معارضه تعاليم شيخ را قبول کرديم و تحمّل نموديم اينک سيّد مانند
شيخ مدّعی مقامی است ديگر پس از اين ما را طاقت تحمّل نمانده و قدرت شنيدن
اين گونه تعاليم را نداريم که سيّد ميگويد قيامت جسمانی موهوم است معراج
جسمانی حقيقت ندارد علامات يوم ظهور بر حسب ظاهر نيست و از جمله استعاره
است تمام اين عقيدهها مخالف قواعد اسلام است هر که بنشر اين تعاليم
بپردازد بدعت گمراه کننده را منتشر ساخته . از اينگونه سخنان بسيار
ميگفتند لکن سيّد اعتنائی بمخالفت و سخنان آنان نداشت و انکار آنان بر
اصرار و استقامت سيّد ميافزود . آخر کار سيّد نامهای بشيخ نوشت و از جفای
مخالفين شرحی در آن مندرج ساخت . از جمله نگاشته بود تا کی بايد تحمّل جهل
و تعصّب اين قوم عنود را نمود زمان ظهور و ميعاد موعود کی خواهد بود تا من
از شرّ اعداء خلاص شوم. شيخ در جواب او نوشت توکّل بخدا کن و از ظلم
مخالفين محزون مباش. عنقريب خداوند سرّ اين امر را آشکار کند و پرده از
چهرهء مقصود بر اندازد . بيش از اين چيزی نميگويم و وقتی معيّن نميکنم. و
اين آيه را نيزدر ضمن اين جواب نوشت :
" و سَتَعَلمنَّ نبأه بعد حينٍ" (به زودی می یابید خبر آن را بعد از
"حین") ( قرآن :٣٨-٨٨) و "لا تسئلوا عن اشياء ان تبدلکم تسئوکم" (سوال
نکنید از چیزی، اگر این را رعایت نکنید مورد کار بدی مرتکب شد اید) (قرآن
:٥-١٠١) جواب شيخ خاطر سيّد را مطمئنّ داشت و در مقابل معاندين بر
استقامتش بيفزود.
وفات شيخ احمد احسائی در سال ١٢٤٢ هجری اتّفاق افتاد. مدّت عمرش هشتاد و
يک سال بود قبرش در مدينهء منوّره در قبرستان بقيع پشت ديوار مرقد حضرت
رسول عليه السّلام است.
طرفه معجونی است آدمی که از جمیع
مظاهر طبیعت بهره گرفته و هر زمان که ایجاب نماید یکی از آنها را برمیگزیند و
آنچنان که با اهدافش همخوانی داشته باشد مورد استفاده قرار میدهد.اگر زمانی بخواهد در ذمّ چیزی سخن بگوید،
آنچنان از آن بدگویی میکند که هر شنوندهای تصوّر میکند دیگر از آن بدتر چیزی در
دنیا آفریده نشده و بعد از مدّتی همان را چنان مورد مدح و ستایش قرار میدهد که
شنونده بر این باور استوار خواهد شد که از آن چیز بهتر در دنیا اصلاً وجود
ندارد.امّا این قدح و ذمّ از طرفی و مدح
و ستایش از طرف دیگر حتماً باید با اهداف انطباق داشته باشد والاّ ثمری بر آن
مترتّب نخواهد بود.
امر بهائی و جامعهء منتسب به آن
نیز از این مورد مدح و قدح قرار گرفتن مصون نمانده است.امّا در هر دو حالت در واقع مدحی از آن صورت
نمیگیرد بلکه همیشه مورد ذمّ واقع شده و همواره نفوسی که نام محقّق را بر خود میگذارند
آنچنان سعی دارند آن را منکوب و مقدوح سازند که گویی دیگر از این جامعه بدتر در
کرهء خاک که چه عرض کنم، در تمامی عالم وجودو کلّ خلقت خداوند از ازل وجود نداشته و تا ابد هم وجود نخواهد داشت.
البتّه گاهی این قدح و مدح دارای
همپوشی هستند.یعنی در حالی که هنوز عدّهای
از مخالفان مشغول قدح هستند، عدّهای به سوی مدح سوق پیدا میکنند و از راه دیگری
وارد میشوند و آن تمجید از آرمانها و ردّ گروه و دیانتی است که آنها را مطرح کرده
است.از آنجا که تمجید از آرمانها فی نفسه
به تحسین از خود آن دیانت مربوط خواهد شد، لابدّ باید این رابطه را قطع کرد و آن
آرمانها را به جای دیگر و امر دیگر و گروه دیگر یا دیانت دیگر نسبت داد.
حال، محقّقی به نام آقای احمدی
در این میدان قدم نهاده است.عنوان مطلبی
که به اسم ایشان در http://www.ido.ir/n.aspx?n=13871025151 درج شده این است که: "بیشتر کلّیاتی که بهائیت
به عنوان شعار مطرح میکند، از ادیان دیگر گرفته شده است."ابتدا آقای احمدی مشخّص بفرمایند که اینها شعار
است یا مطالبی است که برای آنها راه حلّ هم مطرح شده است.اگر صرفاً شعار است که لابدّ تا به حال ادیان
دیگر هم شعار میدادهاند و عمل نمیکردهاند و این نتیجهگیری تحقیقات ایشان
بسیار چشمگیر است و لابدّ بسیار هم زحمت کشیدهاند تا به این نتیجه رسیدهاند که
ادیان دیگر تا به حال فقط شعار دادهاند و هیچ تأثیری بر تکامل و ترقّی عالم
انسانی نداشتهاند.البتّه پیروان ادیان
بزرگ عالم باید جواب ایشان را بدهند.
امّا دیانت بهائی شعار نمیدهد و
آنچه را که بیان کرده برای آن راه حلّ هم گذاشته و طریقهء اجرایی هم تعیین کرده
است.نگاهی به تعالیمی که ارائه نموده و
طرقی که بیان کرده دالّ بر صحّت این مدّعا است.امّا آنچه را که این محقّق محترم عنوان کرده و آرمانهای بهائی را به ادیان
دیگر مربوط دانستهاند متأسّفانه ابداً صحّت ندارد.بنده با تمام احترامی که برای اسلام قائل هستم،
چون ایشان مسلمان هستند مجبورم بین آنچه که ایشان شعار بهائیان نامیدهاند و
تعالیم اسلام، که بنا به اعتقاد من علیرغم منشأ الهی آنها مربوط به دور اسلام است
و اینک دیگر کاربرد ندارد، مقایسهای انجام دهم تا این ادّعا ثابت شود.
-لسان عمومی – امر بهائی
معتقد است یکی از موانع وحدت عالم انسانی تفاوت بین زبانها است و برای این کار نیز
راه حلّی ارائه داده است.امّا در اسلام
تأکید بر "عربیّ مبین" است (سورهء 46، آیهء 12 / سورهء 43، آیهء 3 /
سورهء 42 آیهء 7 و بسیاری از موارد دیگر).
-تساوی حقوق رجال و نساء –
امر بهائی معتقد است که زنان باید از همان فرصتها و حقوقی که مردان از آن
برخوردارند، بهرهمند گردند و مردان هیچ برتری بر زنان ندارند.حضرت عبدالبهاء میفرمایند، "اعلمی یا
أمةالله انّ النّساء عند البهآء حکمهنّ حکم الرّجال فالکلّ خلق الله خلقهم علی
صورته و مثاله ای مظاهر أسمائه و صفاته فلا فرق بینهم و بینهنّ من حیث
الرّوحانیّات؛ الأقرب فهو الأقرب سواءً کان رجالاً أو نساءً" (منتخباتی از
مکاتیب، ج1، ص77).حضرت ولی امرالله میفرمایند
این که خداوند فرموده انسان را بر صورت و مثال خود خلق کرده (تورات)، مربوط به
مردان و زنان هر دو است (انوار هدایت، شمارهء 2077).عدم تساوی حقوق زنان و مردان در امر اسلام در
بسیاری از موارد مشهود است از جمله آیهء 223 سورهء بقره که میفرماید،
"نساؤکم حرث لکم فأتوا حَرْثَکُم أنّی شِئْتُم" (زنان شما کشتزارند برای
شما پس وارد شوید بر کشتزارتان از هر جا که بخواهید).یا "الرّجال قوّامون علی النّساء بما فضّل
الله بعضهم علی بعض و بما أنفقوا مِن اموالهم" (نساء، 39 / مردان فرمانروایند
بر زنان به آنچه افزونی داده خدا بعضی ایشان را بر بعضی و به آنچه انفاق کردند از
اموالشان).یا "و اللّاتی تخافون
نشوزهنّ فعِظوهُنّ و اهجروهنّ فی المضاجع و اضربوهنّ" (نساء، آیهء 34 / و اگر
میترسید از نافرمانی زنان، پس پند دهید آنها را و دوری کنید از آنها در بستر و
بزنید آنها را).
-معاشرت با پیروان جمیع
ادیان – در امر بهائی معاشرت با پیروان جمیع ادیان نه تنها مجاز بلکه امر
است."عاشروا مع الأدیان کلّها
بالرّوح و الرّیحان" دالّ بر آن است.امّا در اسلام به حکم "لاتتّخذوا الیهود و النّصاری اولیاء"
(مائده، آیهء 51) و نیز "انّما المؤمنون اخوة" (حجرات، آیهء 10) معاشرت
با غیرمسلمانان ممنوع است و آنها جزو برادران محسوب نمیشوند.
-تبلیغ با استفاده از دلیل
و برهان و قوّت بیان – در امر بهائی تبلیغ جز با بیان عملی نیست.اگر منویات دیانت بهائی ارائه گردید و طرف
مقابل نخواست بپذیرد، بهائی حقّ تعرّض ندارد.بیان "آنچه دارید بنمایید؛ اگر مقبول افتاد مقصود حاصل والاّ تعرّض
باطل" گواهی است بر این مدّعا؛ امّا آیهء "قاتلوا المشرکین کافّة"
(توبه، آیهء 36) عکس این مطلب است.اگر
گفته شود که این قتل مشرکین در مقابل قتل مسلمین توسّط مشرکین است، باید عرض نمایم
که همین نیز در امر بهائی ممنوع است.حضرت
بهاءالله میفرمایند، "قسم به آفتاب فجر توحید که اگر احبّای الهی کشته شوند
نزد این عبد محبوبتر از آن است که به نفسی تعرّض نمایند" (امر و خلق، ج3،
ص193)؛ و در بیان دیگر آمده است، "قسم به جمالم که اگر احبّایم کشته شوند
بهتر است از سفک دم نفسی" (نقل در جلد سوم توقیعات مبارکه، ص25).
اگر بخواهیم موارد دیگر را هم برشماریم که نشان
دهد احکام و تعالیم اسلام در این دوران قابل اجرا نیست (که چندی قبل نیز جناب
رفسنجانی به آن اشارتی صریح داشتند)، از حوصلهء این مقال خارج خواهد شد.
جناب احمدی محقّق در کلام دیگری ابراز تردید نمودهاند
که تعداد پیروان امر بهائی همان 5 میلیون نفری باشد که بهائیان اعلام میکنند.تعداد ابداً اهمّیت ندارد.مگر ادّعای شما که تعداد مسلمانان جهان یک
میلیارد و اندی است چه ارزشی دارد؟چه کسی
آن را مورد تردید قرار داده و به شما برچسب دروغگویی زده است؟امّا، آماری که مؤسّسات رسمی آمارگیری جهان
اعلام میکنند تعداد بهائیان را هفت میلیون نفر تعیین کرده است.شما اگر میخواهید مخالفتی بکنید میتوانید
نظرتان را به این مؤسّسات اعلام کنید.بهائیان فخری به تعداد ندارند، بلکه هدفشان "اصلاح عالم" است و
بس.
به یک نکتهء واقعی هم اشاره کردهاند که بعید است
ناشی از تحقیقات ایشان باشد و آن این که جامعهء جهانی بهائی از لحاظ گستردگی
جغرافیایی بعد از مسیحیت در جایگاه دوم قرار گرفته است.دلیلش را هم درست بیان کردهاند و آن این که
بهائیان در یک جا متمرکز نمیشوند و همین نکته مؤیّد ادّعای بهائیان است که قصد
دارند در کمال مسالمت در همه جا آرمانهای خود را بیان کنند و دیگران را از آن
مطّلع نمایند.تمرکز در یک نقطه و تلاش
برای افزایش تعداد پیروان میتواند منشأ قدرت گرفتن باشد؛ امّا پراکنده شدن در
نقاط دیگر، فی نفسه مانع از قدرت گرفتن است و نشان میدهد که هدف بیان طرق اصلاح
عالم و پیشرفت امم است.
در مورد تغییرات در کتابهای بهائیان؛ این ادّعا
نشان میدهد که ابداً به مطالعهء کتب بهائی نمیپردازند.کتابهایی که حاوی آثار حضرت بهاءالله، حضرت
عبدالبهاء و حضرت ولیّ امرالله است، در طبعهای قدیم و جدید موجود است و همه میتوانند
به مقایسهء آنها بنشینند و هیچ تفاوتی در میان آنها وجود ندارد.البتّه کتب جدیدی از قلم نویسندگان بهائی تألیف
شده که میتواند حاوی مطالب جدیدی باشد که نظرات آنها را با توجّه به مطالعاتشان
منعکس میسازد و ابداً دالّ بر تغییر در آثار طلعات مقدّسهء این آیین نیست.
در مورد اطاعت محض از بیتالعدل و معصومیت اعضاء
آن مرقوم داشتهاند که کذب محض است.بله،
بهائیان از بیتالعدل جهت حفظ وحدت جامعه اطاعت میکنند، امّا اعضاء آن را فرداً
فرد معصوم نمیدانند.بلکه، طبق کتاب اقدس
و الواح وصایای حضرت عبدالبهاء، وقتی این اعضاء طبق شرایط مقرّر انتخاب شوند و طبق
شرایط معلوم اجتماع نمایند و به اتّخاذ تصمیم بپردازند، تصمیمی که از آن جمع بیرون
میآید واجبالاطاعه است و ناشی از اعتقاد به عصمت آن جمع.به این ترتیب ماهیت بیتالعدل متفاوت از ماهیت
تک تک اعضاء آن است.این اطاعت و توجّه
تامّ به مرکز واحد هیچ منافاتی با وحدت جامعه ندارد بلکه مؤیّد آن است.از آن گذشته، هر نفسی مجاز به نوشتن نامه به
بیتالعدل و بیان منویات خود و سؤال از آن جمع است که جواب آن نیز داده خواهد شد
بی آن که کسی در مظان مخالفت و ارتداد قرار گیرد.اگر کسی شروع به تفرقهافکنی نماید و قصد نماید توجّه عموم را از بیتالعدل
منحرف کرده در وحدت جمع اهل بهاء خلل ایجاد نماید، از عضویت جامعه محروم خواهد
شد.امّا مانند جامعهء اسلامی نیست که اگر
کسی شروع به مخالفت کند و قصد خروج از ظلّ اسلام را داشته باشد مهدور الدّم و
محکوم به مرگ باشد.
فرمودهاند که بهائیان تعصّب مسلمانان و مسیحیان
نسبت به امر بهائی را مانع وحدت دانسته وحدت را فقط در ظلّ امر بهائی میدانند.این بیان ناشی از عدم اطّلاع ایشان است.زیرا یکی از اصول امر بهائی "ترک تعصّبات
دینی" است.بدیهی است اگر دین واحد
وجود داشته باشد، دیگر تعصّب دینی معنایی ندارد.از آن گذشته، حضرت بهاءالله "عاشروا مع الادیان کلّها بالرّوح و
الرّیحان" را بارها تکرار کردهاند که گویای احترام به جمیع ادیان است.امّا، در اسلام فقط مسلمانان مطرح هستند و
"لاتتّخذوا الیهود و النّصاری اولیاء" گویای همان مسألهای است که ایشان
به امر بهائی نسبت میدهند و فقط در مورد اسلام صادق است.
اگر انصاف داشته باشیم مشاهده میکنیم که ایشان با
دیدی تعصّبآمیز و فقط با این هدف که اذهان مخاطبین خود را نسبت به جامعهء بهائی
مخدوش نمایند سخن گفتهاند.در حالی که
اگر اندکی انصاف به خرج میدادند و حقایق را بیان میکردند اینگونه عدم اطّلاع خود
نسبت به امر بهائی و منویات و آرمانهای آن را برملا نمیساختند.
نکتهء آخر این که؛ اگر واقعاً این آرمانهای بهائی
متعلّق به سایر ادیان است، ما موافقیم که شما و دیگران آنها را اجرا کنید و ما هم
به شما کمک خواهیم کرد تا آنها را پیاده نمایید.زیرا حضرت بهاءالله صریحاً فرمودهاند، "جمیع از برای اصلاح عالم خلق
شدهاند" (منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله، ص140) و ابداً ذکری نفرمودهاند
که جمیع از برای بهائی کردن دیگران خلق شدهاند.حال این شما و آن تعالیم شما؛ این گوی و این میدان؛ شما اجرا کنید ما هم
اجرا میکنیم.انشاءالله عالم مبتلا به
انواع مشکلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و غیره اصلاح گردد و طریق صحیح به سوی حق
بپیماید و از این همه آلام و اوجاع رهایی یابد.امّا در نظر داشته باشید که حضرت بهاءالله میفرمایند، "رگ جهان در
دست پزشک دانا است؛ درد را میبیند و به دانایی درمان میکند.هر روز را رازی است و هر سر را آوازی.درد امروز را درمانی و فردا را درمان
دیگر.امروز را نگران باشید و سخن از
امروز رانید.دیده میشود گیتی را دردهای
بیکران فرا گرفته و او را بر بستر ناکامی انداخته.مردمانی که از بادهء خودبینی سرمست شدهاند
پزشک دانا را از او باز داشتهاند.این
است که خود و همهء مردمان را گرفتار نمودهاند.نه درد میدانند و نه درمان میشناسند.راست را کژ انگاشتهاند و دوست را دشمن شمردهاند" (دریای دانش،
صص4-3).
نیروهای امنیتی با مراحعه به منازل بهائیان در تهران تعدادی از اعضای این خانواده ها را بازداشت نمودند.
در ساعات آغازین روز چهار شنبه 25 دي ماه ، نیروهای امنیتی
طی یک برنامه هماهنگ به منزل ده تن از خانواده های بهایی شهر تهران مراجعه
نمودند و ضمن تفتیش منازل و ضبط کتب مذهبی ، عکسها و کامپیوترها، چندین
فرد را نیز بازداشت و به زندان اوین منتقل نمودند.
یادآوری
میگردد خانم سبحانی از همکاران مجموعه فعالان حقوق بشر می باشند که بعوان
منشی در دفتر کانون مدافعان حقوق بشر نیز فعالیت مینمودند.
از
دلایل بازداشت این افراد هیچگونه اطلاعی در دست نمی باشد. اما احتمال
میرود این بازداشتها در راستای افزایش فشار بر جامعه بهایی که در روزهای
اخیر منجر به رویدادها و بازداشتهای مشابهی در شهرهای قائمشهر ، ساری و
سمنان گردیده است صورت پذیرفته باشد.